تبلیغات
شهر فرنگ
نویسندگان
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : 
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. 
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید 
و تن شاه کنید، 
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. 
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند 
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. 
آن که ثروت داشت، بیمار بود. 
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. 
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. 
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، 
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد 
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. 
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. 
سیر و پر غذا خورده ام 
و می توانم دراز بکشم 
و بخوابم! 
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد 
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند 
و پیش شاه بیاورند 
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، 
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که 
پیراهن نداشت!!!.



طبقه بندی: داستانک،
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ hasti ]
درباره وبلاگ

شهر،شهر فرنگه،از همه رنگه،بدو بدو بیا،هم فال هم تماشا
امار سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
:. چت با مدیریت .:
کد وضعیت یاهو در وبلاگ

این صفحه را به اشتراک بگذارید


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر